X
تبلیغات
رایتل
درد پنهان
 

درد پنهان

 
 

 
 
دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان

پیوند ها

لینکدونی

از دریچه ماه

گل آفتابگردان

مسجدجمکران

مشاوره ازدواج

خاطرات جوانی

اگر فردا بیاید!!!

رویای خاکستری

خاطرات بیاد ماندنی

رنج تنهایی بهتر از گدایی محبت است

خانه دل من و تو

قالب وبلاگ

 

مطالب اخیر

عکس 3

عکس 2

عکس 1

آزادی ...

رحم کنید!

بوسه چیست؟

مناظره سیر و پیاز

نگاه گرم تو

متشکرم پدر که نشان دادی ما چقدر فقیر هستیم!

دوستت دارم

یادم باشد ...

سکوت

ریشه تاریخی ضرب المثل قوز بالاقوز

نامه مادر گضنفر به گضنفر

اشک های بستنی

 
 

امکانات جانبی

RSS 2.0
تعداد بازدیدکنندگان : 26194

 
 

اشک های بستنی

  اشک های بستنی


اشک

جوانی پس از فارغ التحصیل شدن به عنوان معلم به یک مدرسه کوچک در روستایی دور دست اعزام شد.

 شرایط محلی خوب نبود و مدرسه کلاس های زیاد و معلمان کافی نداشت.

 بدین سبب کلیه شاگردان سال های سوم، چهارم و پنجم در یک کلاس جمع شده و معلم جوان به آنان درس می داد.

 چندی نگذشت که جوان در نامه ای برای پدر و مادرش چنین نوشت: «کار اینجا بسیار خسته کننده است. می خواهم استعفا دهم و به خانه برگردم.» اما مساله ای که بعدها اتفاق افتاد، فکر وی را عوض کرد.

 روزی از روزها، کوچک ترین شاگرد کلاس از وی پرسید: «آقا، منظور از کلمه بستنی که در کتاب نوشته شده است، چیست؟ چرا کودکان شهرنشین آن را دوست دارند؟»

 جوان فکری کرد و گفت: «بستنی نوعی غذا است که با یخ درست می شود. در داخل بستنی خامه و شکلات دیده می شود. بستنی بسیار خنک و شیرین است و بهترین غذا برای رفع گرمای تابستان به حساب می آید.»

 شاگرد دیگری از او پرسید: «آقا، شکلات چیست؟»

معلم در مواجهه با شاگردانی که چشم های آشفته شان را گشوده بودند، ناگهان احساس کرد که توضیحاتش بسیار ضعیف بوده است. در واقع اگر کسی بخواهد بداند که مزه بستنی چیست، باید شخصا آن را بچشد. اما معلم بینوا در روستای دور دست، از کجا می توانست بستنی تهیه کند؟

 روزی از روزها، معلم جوان برای گرفتن بسته پستی به شهرستان رفت. هنگامیکه می خواست به مدرسه برگردد، بر حسب تصادف، تنها فروشگاه بستنی شهرستان را دید. تصمیم گرفت برای هر یک از شاگردان یک بستنی بخرد. خوشبختانه، هوا بسیار گرم نبود و جوان یک کیسه پلاستیکی پیدا کرد و بستنی ها را در داخل آن قرار داد. سپس با عجله 10کیلومتر راه را پیمود و به روستا برگشت. جالب اینکه بستنی ها آب نشده بود. او بستنی ها را بین بچه ها توزیع کرد و با دیدن خوشحالی کودکان، احساس تسلی خاطر پیدا کرد.

  روز بعد، انشای شاگردان را می خواند که روی آن نوشته شده بود: «ما معلم خود را بسیار دوست داریم. وی برای هر یک از ما یک بستنی خرید. معلم ما آدم خوبی است. بستنی بسیار شیرین و خوشمزه است. هیچ یک از ما قبلا بستنی نخورده بودیم و برای همین در حین خوردن بستنی، گریستیم. بستنی ها هم گریه کردند و اشک های آنها جاری شد.»

شنبه 25 اسفند‌ماه سال 1386 | 3 نظر

 

Weblog Themes By Pars Theme